آویسا گلمآویسا گلم، تا این لحظه: 15 سال و 10 ماه و 9 روز سن داره
علی جونمعلی جونم، تا این لحظه: 12 سال و 2 ماه و 21 روز سن داره

گلکانم، آویسا و علی

دوشنبه21تیر95

1395/4/21 12:10
نویسنده : مامان نسرین
361 بازدید
اشتراک گذاری

بعد سفری سه روزه و پرترافیک اومدیم تهران. با اینکه به قول خودمان خیلی زرنگی کردیم و یه روز زودتر مرخصی گرفتیم که زودتر بریم و زودتر برگردیم تا به ترافیک نخوریم و چقدر هم به ترافیک نخوردیم.جاده های شمال کم مونده بود بترکه .من که کم کمداشتم قاط میزدم علی عزیزم که آخراش بی طاقت شده بود.

خلاصه رفتیم شمال . ولی به جاش همش بارون بود و خنکی و آدم به وجد میومد. ولی داخل شهر پرترافیک و نمیشد  کاری کرد. البته خداروشکر روز اول بابا رضا آویسا خانم رو برد ساحل شن بازی. خوب شد رفت و شن بازی کرد چون با ترافیک روزای بعدش نمیشد جایی رفت. 

دختر و پسرمان هم کلهم در حیاط خانه باباحاجی پلاس بودند و همش دور شیر آب و بنده هم مثال کوزت همش در حال لباس شستن. یه عصری هم با آویسا رفتیم جشن نوه عمه بنده و از طرف دیگر پسرکمان با بابا رضا و دایی ها رفتن جنگل جوربند.

علی کوچولو یه عصری هم به قول خودش با دندایی  که فقط میناجون رو به زندایی بودن به رسمیت میشناخت خونه مامان زندایی جونش رفت.

تو این مدت هم با دایی جان محمد ایاق شده بود. دایی محمد همش علی رو علی والا یا والی صدا میزد. بعد اگه یه وقتی محمد می خواست از خونه بره بیرون داد میزد:والی نه والی نرو. آخرش نفهمیدیم والی این وسط کیه . موقع ناهار و شام هم دایی جان زحمتش رو می کشید و بر این اساس این بود که جمعه وقتی برگشتیم کل صبح گریه می کرد و می گفت:دد

علی این روزا سعی می کنه جمله رو کامل بگه. خیلی هم بامزه وقتی از دستش ناراحت میشم میگه :بخشی! بعد لباش رو به حالت بوسه درمیاره و من رو می بوسه و بعدش خودش میگه: منون.

امسال تو دوره فامیلی امیرعلی هی علی کوچولو رو قلقلک می کرد و علی می گفت:نکن. در این حین غزاله کف پای علی رو بوس کرد و علی گفت: نکن ای. بعد غزاله گفت:من اذیت نکردم من بوست کردم. علی:"منون"خندونک

تو سفر شمال دوره دهانش پر جوش شد و آخر نفهمیدیم حساسیته، جوش عرق یا نیش حشره خلاصه هر چه هست هنوز درگیرشه .

آویسا خانم عزیز هم دوره دوم کلاس شناش شروع شده ودیروز از شنا کردنش تو عمیق به وجد اومدم و اگه اینطور پیش بره انشاءالله نتیجه میگیره . غروب هم بابا رضا  براشون شیرکاکائو درست کرد و کلی حال کردند. بعدش با عمو علیرضا اینا رفتیم لواسون تا شلوار مامان جون رو تعویض کنیم. هم بلالی زدیم تو رگ به دنبالش رفتیم پارک یاس و کلی خواهر برادر کیف کردند و بازی نمودند البته.

شام هم دیروقت شد و چیزی موجود نبود رفتیم خانه عمو علیرضا حاضری خوردیم  که اونم به بچه ها بخصوص علی خوش گذشت. وقتی به خانه رجعت کردیم جفت غش کردند و متعاقباٌ من و بابا رضا.

خلاصه روزهای ما در صبح ها با گریه های علی برای مهد رفتن و استقلال آویسا شروع می شه تا سر ظهر دنبال عزیزان رفتن  و استراحت بعدازکاری و شام درست کردن بنده و شام خوردن و خوابیدن علی و بعد آویسا و در آخر من و بابا رضا. دلم میخواد زودتر بگذره تا علی کوچولو از آب و گل در بیاد بلکه به آرامش برسیم آرامش بیشتر. 

جاده هراز رو داشته باشید بعد لطفاً برین ادامه مطلب...

 

 ادامه مطلب یادتون نره

 

جاده جنگلی راه میانبرتا نور

علی کوچولو در جنگل جوربند

آویسا در ساحل نور

آویسا در جشن نوه عمه

علی تبلت باز که جدیداً عاشق بازی دزد و پلیس شده

 

بازی آویسا دم مهد با دوستان

 

پسندها (2)

نظرات (3)

وي ري
21 تیر 95 12:44
ممنون بابت کار خوبتان
مامان نسرین
پاسخ
ممنون لطف دارید
** فــاطــمــه **
21 تیر 95 13:07
سلااام مامان خانوم اولین باره وبتونو میخونم ... ماشاالله ماشاالله بچه های نااازی داری خدا واستون حفظ کنه خیلیییی جیگرررن خووشگل و دوست داشتنی [بوسه]بوسشون کن از طرف من [بوسه]خوشبختیشونو ببینی ان شاالله مامان نسرین واسشون اسپند دود کن حتماااااا
مامان نسرین
پاسخ
ممنون عزیزم خیلی لطف کردین
موتور برق
21 تیر 95 14:25
ممنون بابت همه چي
مامان نسرین
پاسخ
لطف دارین